X
تبلیغات
رایتل
فریاد صبر - فریادهای صبرا نامی
آرشیو
چهارشنبه 6 مهر‌ماه سال 1384
من ؛ قرار است رو ی این قالی پیر شود....

زانو های من لرزیده بودند که شیر سر رفت.
تبِ شش سالگی هنوز توی استخوان هایم گیر کرده.
امواج رادیویی ٬ فریادها که در گوشم می پیچد؛ روی قالی افتادم و نفس نفس زدم... از نفس نیافتاده بودم.

قالی ٬ چرک بودِ ؛ گل هاش - کثافت های کوچکِ نامعلق - به پیچیدگیِ طرحِ لاکی چنگ می زدند. بوی کهنگی که گاه ناموزون و متهوع بود ٬ معده ی خالی ام را سَبُک می کرد .و چرک ٬ که با آبِ دهان می آمیخت ٬ بوی خون می داد.
از تمامِ فاصله هایی که مسخره شدند ٬ تشکر می کنم .از فاصله هایی که آمدند تا کوتاه شوند.و از فریاد ها که از زمینه ی قالی برخاستند.
از حجمِ سَبُکِ مرجان که خیسی اش رویِ پوست حس نمی شد .
و از من که قرار است روی این قالی پیر شود.

مادر٬ دستمالِ کتانی اش را از پنجره بیرون برد و به میله های حفاظ زد. گرد و غبارِ ناموزونِ معلق گیج خوردند در خاکستریِ نامتناهیِ آسمان .
برادرم که به دنیا نیامده بود٬ توی دفترش نوشت :« فریاد نزن ! خفه شو !» و سرزنش بار توی صورتم خندید.

مادر ٬ گمانم رفت شعله ی زیرِ شیر جوش را خاموش کند . و احتمالِ این گمان چیزی در حدودِ حوصله ام بود.....
خاکستریِ نامتناهیِ آسمان که شاخه های گارزنگی مسدودش کرده بودند از چشم های من می رفت تا سقفِ آلپ. آبی می شد و موزون.
سرخِ لاله و یکدست ماگنولیا و بویِ کریستین دیور و
کثافتِ ردِ چرخِ گاری روی چلیده های خیس خورده ی روزنامه در پس کوچه های شهاب.
نه هیچ آسمانی بود و نه در دست های چرک مرده ام هیچ رمقی تا به سادگیِ زمینِ  آفتابسوخته ی شهرم چنگ زند.
فقط صوتِ فریاد ها بود که دوره ام کرده بودند . و هلهله ی نگاه ها ...
بیخودی گلوی خودم را پاره می کردم.

گمانِ وجودیِ جزئیتِ گل ها در کلیتِ وسعتِ قالی و استیصالِ سَبُکِ بته جُقّه ها در کَندن ... و آن ها معتقدانِ به اراده ی مهر گیاه بودند.
- من - به قالی نچسبیده بودم ؛ پاهام خواب رفته بود .
و دست هام رمقی نداشت و گلویم را پاره کرده بودم از فریاد .
تنها جریانِ کندِ نگاهم بود .و فاصله ها که به 
۹۶ رسیده بودند.


از روزی که فاصله ها همه فریاد باشند ٬ تشکر می کنم .
از همکلاسی هایم که به جای دریدگی گلوم پاره ی جیب هام را می بینند.
از رهگذرانِ خیابانِ نوزدهم که پوسیده ی مشکیِ کفش هام را به همدیگر تعارف می کنند.
کسی کبودِ آماسِ حنجره ام را ندید.
[از کاظمی و کاظم و این همه ک و ظ و م ]

از کاظم/ برای لرزش زانوهاش . برای جسارتِ فریاد هاش که به سطحِ تار عنکبوت بسته ی صماخم رسید و نعره ی زخم هاش که زود خفه شده بود لابه لای این تلِ لجن و خاکه قند. و رعدِ صداش از زیر خودکار توی پوستم حل می شود.
از کلمه / آب و انجیر و دوره گردها و میکی موس ها - که شریان های دستم هستند . و روزگار عجیبی که روی نم مرجان گذشت.
از بریدگی صدام که هنّ وهنّ می کرد ونفس نفس می زد.


من دست راستم را هم به مخده نگرفتم . دست چپم لرزشِ زانو هام را چنگ زده و انحنای فقراتم نیم خیز کرده است و چشم هام شکیبانه به سقف خیره کرده ام و موهام صبورانه در هوا می وَزَم.


تعداد بازدیدکنندگان : 217763


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها