X
تبلیغات
رایتل
فریاد صبر - فریادهای صبرا نامی
آرشیو
شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1384
صفیر می کشد و می آید ..

حق با تو بود .

شیر سر رفت .

من هم چشم به راه ماندم .

تمام چارده سالگی ام پر بود از تب .

و داشتم استکان ها را خشک می کردم با کتان سفید .

***

حالا خوب که فکر می کنم .

بدجوری نمور بود ٬ حتا استخوان هام .

و خیسی خون

لزج و سرد ٬ انگار مرده اند .

***

مرد قایق را می کشید .

و چیزی نمانده بود که صبح شود .

دهانت را که گم کردی .

باز مرجان بود .

و آب بی اختیار از دهانم می رفت .

و بته جقه ها که میخ می شدند به روسری ام .

و موهام که نبودند.

خیس و بی بو .

یعنی که هیچ بویی نمی دادند ٬ هیچ .

موهام بو نمی دادند .

حتا بدون این که باشند .

کاملاْ خیس و بدون بو .

و گونی نم انگشت هام را گرفت .

و پیرمرد هنوز قایق را می کشید .

تو سنگ های اسکله بودی .

و پیرمرد هنوز جان می کند .

***

این جا !

باید این جا روی این اسکله روبروی من بایستی .

می خواهم فریاد بکشم . شاید صبح اتفاق بیافتد .

***

استیصال نگاهت

 شیر را به جوش رساند .

 

همین زمستان بود که در فالت ماهی دیدم .


تعداد بازدیدکنندگان : 217763


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها